ذبيح الله صفا
890
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گر شوم باد نيارم كه بزلف تو وزم * ور شوم گل نتوانم بكنار تو رسم گر شوم بال ملايك نتوانم نوعى * كه بگرد قدم آبلهدار تو رسم * كو خيالش كه دليرانه در آغوش كشم * غبن صد وعده از آن وعده فراموش كشم من كه دوش فلك از پاى منست آبلهدار * در ره پير مغان غاشيه بر دوش كشم چون نسيم گل ناخن كه بطنبور وزد * صد نوا از رگ دل بر لب خاموش كشم خامه بر صفحهء رنگين كشم و ناز كنم * تا بكى حسرت از آن زلف و بناگوش كشم * وصل و هجران چيست در خواب پريشان زيستن * مرگ بيدارى اين خوابست و حرمان زيستن روح ما چون عطر گل پيش از خزان بر باد رفت * وقف بلبل باد بىگل در گلستان زيستن سايهء بال هما بر فرق ما خاكسترست * بخت را چون رخت هستى سوخت نتوان زيستن چون سبوى مى تهى گشتم ز خود وز غير نيز * هم شكستم به كه بر دوش لئيمان زيستن وقت جان دادن فلاطون اين دو حرفم گفت و رفت * حيف دانا مردن و افسوس نادان زيستن وجد و منع باده ، زاهد اين چه كافر نعمتى است * دشمن مى بودن و همرنگ مستان زيستن راه مردان گر خطرناكست نوعى بازگرد * بازگرد اما بينديش از پشيمان زيستن * دونهمتى است در غم دنيا گريستن * يوسف كجا و بهر زليخا گريستن چشمم ز قحط گريه سرابست بعد ازين * مىبايدم ز آبلهء پا گريستن كو هايهاى گريه ، كه در دل گره شدست * خونابههاى غم ز شكيبا گريستن ترسم شراب وصل تو چون توبه بشكند * عهدى كه بست ديدهء ما با گريستن هر ذرهام ز عشق تو در خون شناورست * شوقم نهفته در همه اعضا گريستن نوعى بفيض طبع تو نازم كه رسم تست * سيلاب گوهر از دل دانا گريستن * خداوندا دلم افسردن آموخت * نظر دزديده از دل مردن آموخت به ناخن گر بكاوى آهن و سنگ * بهرجا شعلهيى بينى بر اورنگ غرامت بين كه اين ناكس دل من * نه سنگ طور شد نه سنگ آهن